روز کـــارگـــر (اول ماه مه) توسط بورژوازی تسخیر شده است: زنده باد انقلاب کمونیستی!

 

سال‌هاست که در سراسر جهان سرمایه‌داری، روز کارگر (اول ماه مه) به صحنه‌ی حضور گسترده‌ی نیروهای رنگارنگِ جناح‌های مختلف سرمایه بدل شده است. این روز که ریشه در مبارزه‌ی مستقل و طبقاتیِ پرولتاریا دارد، توسط طبقه‌ی حاکم و همچنین جریان‌های چپِ سرمایه تسخیر شده است. این جریانات با در دست گرفتن پرچم دروغین دفاع از منافع کارگران، می‌کوشند چهره‌ی بربرمنشانه‌ی نظام سرمایه‌داری را بزک کرده و آن را قابل‌ تحمل جلوه دهند.

آنان زیر پوششِ شعارهای به‌ ظاهر رادیکال و با استفاده‌ی ابزاری از «پرچم سرخ»، می‌کوشند واقعیتِ بردگیِ مزدی در سرمایه‌داریِ مدرن را پنهان سازند. این نمایش‌های رقت‌انگیزِ سالانه، که به ‌صورت راهپیمایی‌ها و مراسم خیابانی سازمان‌دهی می‌شوند، چیزی جز بازتولیدِ ایدئولوژیِ حاکم در لباسی فریبنده نیستند. آنان آگاهانه می‌کوشند ریشه‌های سیاسی و طبقاتیِ شکل‌گیریِ این روز را تحریف و به فراموشی بسپارند و آن را از مضمونِ ضدسرمایه‌داری و انترناسیونالیستی‌اش تهی سازند، تا در نهایت آن را به ابزاری برای تداومِ همان نظمی بدل کنند که این روز در اصل علیه آن شکل گرفته بود.

در کشورهای متروپلِ سرمایه‌داری، رهبرانِ اتحادیه‌های کارگری و احزابِ سوسیال‌دموکرات در خط مقدمِ تظاهراتِ اول ماه مه (روز کارگر) قرار می‌گیرند و با خواندنِ سرودِ انترناسیونال، خود را نمایندگانِ سنتِ مبارزاتیِ پرولتاریا جلوه می‌دهند. اما همین نیروها در عرصه‌ی واقعیِ سیاست، به پیشبرد و تصویبِ ضدکارگری‌ترین قوانین و سیاست‌های ریاضتی می‌پردازند و هم‌زمان، ضرورتِ «فداکاری برای دموکراسی» را به طبقه‌ی کارگر موعظه می‌کنند.

این تناقض ظاهری، در واقع بیانِ نقشِ مادیِ آن‌ها در چارچوبِ نظمِ سرمایه‌داری است: مهارِ مبارزه‌ی طبقاتی در قالب‌های قابل ‌قبول برای سرمایه. در همین راستا، چپِ دستگاهِ سیاسیِ سرمایه نیز، همچون گذشته، در مقامِ اپوزیسیونِ  عمل می‌کند؛ اپوزیسیونی در درون مناسباتِ سرمایه و در دفاع از نهادهای آن قرار دارد و می‌کوشد مبارزه‌ی مستقلِ طبقه‌ی کارگر را به مسیرهایی بی‌خطر برای تداومِ نظام بربر سرمایه داری سوق دهد.

در کشورهای پیرامونیِ سرمایه‌داری، چپِ سرمایه لحنی رادیکال به خود می‌گیرد و با طرحِ مطالباتی چون حقِ اعتصاب، حقِ ایجادِ تشکل‌های کارگری و نظایر آن، می‌کوشد خیابان‌ها را به تسخیر درآورد؛ اما این رادیکالیسمِ ظاهری، در واقع تلاشی است برای مقبول‌تر جلوه دادنِ دفاع از نهادهای دموکراتیکِ سرمایه. در واقع، با گسترشِ مبارزه‌ی طبقاتی، اتحادیه‌های کارگری به نخستین سنگرها و استحکاماتی بدل می‌شوند که پرولتاریا ناگزیر به تسخیر آن‌هاست. تجربه‌ی مبارزاتِ مستقلِ کارگران و رویارویی‌های رادیکالِ آنان با اتحادیه‌ها و دولتِ سرمایه، به ‌ویژه در کشورهای پیرامونی نشان داده است که آن‌ چه بیش از هر چیز بورژوازی و تمامی گرایش‌های راست و چپِ آن را به هراس می‌اندازد، شبحِ واقعیِ مبارزه‌ی طبقاتیِ مستقلِ طبقه‌ی کارگر است.

پس از شکست موج انقلابی سال‌های ۱۹۱۷ تا ۱۹۲۳ که جهان را به لرزه درآورد، استالینیسم بر ویرانه‌های انقلاب اکتبر و بر استخوان‌های کمونیست‌های به‌ خون‌ تپیده، قدرت خود را تحکیم کرد. هزاران کمونیست و کارگر، همان کسانی که انقلاب اکتبر را آفریده بودند ، تبعید، زندانی و قتل‌عام شدند. شکست انقلاب آلمان و قتل‌عام نسلی از انقلابیون و پیشقراولان پرولتاریا، ضربه‌ای تعیین‌کننده به انقلاب جهانی وارد کرد و راه را برای شکست آن هموار ساخت. با سرکوب و حذف فیزیکی نیروهای زنده‌ی انقلاب، یعنی آگاه‌ترین و رزمنده‌ترین بخش پرولتاریای جهانی، بورژوازی توانست طبقه‌ی کارگر را از پیشقراول سیاسی خود محروم کند. کشتار کمونیست‌ها و پیشقراول پرولتاریا و درهم شکستن ارگان‌های مستقل طبقه‌ی کارگر، پرولتاریا را از سلاح سیاسی خود خلع کرد و به بورژوازی جهانی امکان داد تا طبقه‌ی کارگر را زیر پرچم‌های ملی، به کشتار عظیم جنگ جهانی دوم بسیج کند.

زمانی روز کارگر، روز نبرد پرولتاریا برای انقلاب کمونیستی بود. زمانی به اهتزاز درآمدن پرچم سرخ لرزه بر اندام بورژوازی می‌انداخت و یادآور قدرت تاریخی طبقه‌ی کارگر به‌عنوان گورکن سرمایه‌داری بود. اما با شکست موج انقلاب جهانی و پیروزی ضدانقلاب، این روز نیز مانند بسیاری از دستاوردهای سیاسی پرولتاریا توسط بورژوازی تسخیر شد. از آن پس، بورژوازی کوشید اول ماه مه را از محتوای انقلابی و طبقاتی‌اش تهی کند و آن را به ابزاری برای دفاع از منافع خود بدل سازد؛ ابزاری برای مسموم کردن آگاهی طبقاتی کارگران، ادغام آنان در نظم سرمایه‌داری.

شکست تاریخی پرولتاریا در اواخر دهه‌ی ۱۹۲۰، آغازگر دوره‌ی تاریک ضدانقلاب بود؛ دوره‌ای که نشان می‌داد طبقه‌ی کارگر، به ‌طور موقت، در برابر سرمایه شکست خورده است. استالینیسم، فاشیسم و دموکراسی بورژوایی، هر یک به شکلی متفاوت، ابزارهای این ضدانقلاب جهانی بودند. در دهه‌ی ۱۹۳۰، در شرایطی که انترناسیونال سوم به‌ طور کامل از مواضع پرولتری گسسته و به ابزاری در خدمت سرمایه‌داری دولتی روسیه بدل شده بود، تنها فراکسیون کمونیست چپ ایتالیا توانست از اصول انترناسیونالیستی و مواضع کمونیستی دفاع کند. از آن پس، تداوم واقعی سنت کمونیستی نه در جریانات چپ سرمایه، بلکه در جریان کمونیسم چپ تجلی یافت. کمونیسم چپ، به‌مثابه ادامه‌ی تاریخی مارکسیسم انقلابی، پرچم شکست‌ناپذیر مبارزه‌ی طبقاتی و چشم‌انداز انقلاب جهانی پرولتاریا را حفظ کرد.

پس از جنگ جهانی دوم، بورژوازی می‌پنداشت که پرولتاریا را برای همیشه مغلوب کرده و خطر انقلاب کمونیستی را از میان برده است. سرمست از پیروزی نظامی خود و رفاه نسبیِ پس از جنگ، رفاهی که بر ویرانه‌های جنگ و بر کشتار میلیون‌ها کارگر در جنگ جهانی دوم بنا شده بود، سرمایه‌داری پایان بحران‌های تاریخی خود و جاودانگی نظم خویش را اعلام می‌کرد.

این توهم بر پایه‌ی شکست سنگین پرولتاریا در دهه‌های پیشین و دوره‌ی طولانی ضدانقلاب شکل گرفته بود؛ دوره‌ای که در آن استالینیسم، دموکراسی بورژوایی و فاشیسم، هر یک به شکلی متفاوت، طبقه‌ی کارگر را در چارچوب نظم سرمایه‌داری اسیر نگه داشتند. بورژوازی تصور می‌کرد که طبقه‌ی کارگر دیگر به‌ عنوان یک نیروی تاریخی مستقل به صحنه بازنخواهد گشت.

اما مه ۱۹۶۸ این توهم را درهم شکست. میلیون‌ها کارگر، به ‌ویژه در فرانسه و هم‌زمان در سطح بین‌المللی، با اعتصابات گسترده و مبارزات توده‌ای خود نشان دادند که پرولتاریا هنوز زنده است و همچنان تنها طبقه‌ای است که می‌تواند سرمایه‌داری را به چالش بکشد. بورژوازی همواره کوشیده است اعتصاب عمومی مه ۱۹۶۸ را به «شورش دانشجویان» تقلیل دهد تا نقش تاریخی طبقه‌ی کارگر را پنهان سازد. بی‌تردید جنبش دانشجویی بخشی از فضای اجتماعی آن دوره بود، اما نیروی واقعی‌ای که بورژوازی را به لرزه انداخت، نه دانشجویان، بلکه اعتصاب عمومی میلیون‌ها کارگر بود؛ همان نیرویی که بار دیگر امکان بازگشت مبارزه‌ی طبقاتی و چشم‌انداز انقلاب پرولتری را به مرکز تاریخ بازگرداند.

این موج نوین مبارزه‌ی طبقاتی نشان داد که پرولتاریا از ناتوانی تاریخیِ دوره‌ی ضدانقلاب خارج شده و بار دیگر به ‌عنوان یک نیروی مستقل اجتماعی و سیاسی به صحنه بازگشته است. مه ۱۹۶۸ تنها یک انفجار مقطعی نبود، بلکه آغاز دوره‌ای جدید از رویارویی طبقاتی بود؛ دوره‌ای که در آن تضاد میان کار و سرمایه بار دیگر به شکلی آشکار و رو به گسترش خود را نشان داد. نتیجه‌ی این بازگشت، گسترش مبارزات کارگری در سراسر جهان در دهه‌های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ بود. اعتصابات گسترده، مبارزات توده‌ای و مقاومت در برابر حملات سرمایه نشان داد که پرولتاریا، علیرغم شکست‌های گذشته، هیچ راهی جز دفاع از منافع طبقاتی خود و ادامه‌ی نبرد علیه سرمایه‌داری ندارد. طبقه‌ی کارگر بار دیگر خود را به‌ مثابه تهدیدی واقعی برای نظم سرمایه‌داری مطرح کرد.

این واقعیت، پاسخی قاطع به تمامی ایدئولوژی‌هایی بود که پایان تاریخی پرولتاریا را اعلام می‌کردند؛ دیدگاه‌هایی که یا طبقه‌ی کارگر را «خریداری‌شده» و ادغام‌شده در سرمایه می‌دانستند، یا اساساً وجود آن را انکار می‌کردند. برخلاف برداشت‌های سترون و انحرافی مانند شوراگرایی، مدرنیسم و دیگر گرایش‌هایی که یا نقش سازمان سیاسی انقلابی را نفی می‌کنند یا وظیفه‌ی تاریخی پرولتاریا را به سطحی‌نگری‌های جامعه‌شناسانه تقلیل می‌دهند، مارکسیسم همچنان به‌عنوان تئوری و متدولوژی انقلابی پرولتاریا زنده است. همین تداوم نظری بود که به انقلابیون امکان داد وظیفه‌ی تاریخی طبقه‌ی کارگر یعنی نابودی سرمایه‌داری را همچنان در مرکز مبارزه‌ی سیاسی خود حفظ کنند:

“حرف برسر این نیست که این این یا آن پرولتاریا، یا حتی کل پرولتاریا در حال حاضر چه چیزی را به مثابۀ هدف خود تلقی می کند. مسئله بر سر این است پرولتاریا چیست، و بر وفق این هستی، از لحاظ تاریخی مجبور به انجام چه کاری هست. “[1]

فروپاشی بلوک شرق نه نتیجه‌ی انقلاب پرولتری، بلکه محصول بحران‌های درونی سرمایه‌داری دولتی و ناتوانی استالینیسم در رقابت با بلوک غرب بود. رژیم‌های استالینیستی، که خود شکلی از سرمایه‌داری و ابزار ضدانقلاب علیه طبقه‌ی کارگر بودند، نه به‌دست پرولتاریا، بلکه زیر فشار تناقضات اقتصادی، سیاسی و نظامی خود فروپاشیدند. همین واقعیت، به بورژوازی جهانی امکان داد تا یک کمپین ایدئولوژیک عظیم را سازمان دهد. از آنجا که استالینیسم نه با انقلاب کارگری، بلکه در رقابت با دموکراسی بورژوایی شکست خورد، توهمات دموکراتیک در میان طبقه‌ی کارگر تقویت شد و آگاهی طبقاتی آن بیش از پیش دچار سردرگمی گردید. بورژوازی کوشید پیروزی دموکراسی بورژوایی بر استالینیسم را به‌عنوان پیروزی «نظام آزاد» بر «توتالیتاریسم» معرفی کند.

هدف این عملیات ایدئولوژیک روشن بود: متقاعد کردن طبقه‌ی کارگر به این‌که هر تلاش انقلابی، هر چشم‌اندازی برای سرنگونی سرمایه‌داری، و هر اندیشه‌ای درباره‌ی دگرگونی ریشه‌ای این جهان وارونه، از پیش محکوم به شکست است. بورژوازی با راه‌اندازی کمپین جهانی «مرگ کمونیسم»، تلاش کرد امکان تاریخی کمونیسم را دفن کند. اما این بار نیز کمونیسم چپ بود که در برابر این دروغ تاریخی ایستاد و با صدای بلند اعلام کرد: آنچه فروپاشید کمونیسم نبود، بلکه یکی از خشن‌ترین دشمنان آن، یعنی استالینیسم بود. کمونیسم نه در مسکو و نه در دولت‌های حزبی سرمایه‌داری دولتی خلاصه می‌شد؛ کمونیسم در تداوم مبارزه‌ی مستقل و انترناسیونالیستی پرولتاریا علیه تمام اشکال سرمایه‌داری زنده مانده است.

در شرایط جدید، و با توجه به نقش مخرب چپِ سرمایه در ایجاد ابهام در روند مبارزه‌ی طبقاتی و در نتیجه اخلال در روند دستیابی کارگران به هویت طبقاتی خود، مسئولیت کمونیست‌های چپ دوچندان می‌شود. از همین‌رو، دفاع از ضرورت وجودی سازمان سیاسیِ رزمنده‌ی کمونیستی، یک ضرورت تاریخی است. تلاش برای آمادگی در جهت شکل‌گیری حزب جهانی پرولتاریا و انترناسیونال کمونیستی، بخشی جدایی‌ناپذیر از این وظیفه است. این سازمان، سلاح ضروری طبقه‌ی کارگر برای وحدت آگاهانه‌ی مبارزه‌ی جهانی‌اش و شرط سیاسیِ پیروزی انقلاب کمونیستی خواهد بود.

سرمایه‌داری بوی خون، کثافت و لجن می‌دهد. سرمایه‌داری یعنی جنگ، بحران و فلاکت. این نظام، بر پایه‌ی استثمار نیروی کار و رقابت بی‌رحمانه‌ی سرمایه‌ها بنا شده و در دوره‌ی انحطاط تاریخی خود، چیزی جز ویرانی، فقر و بربریت برای بشریت به ارمغان نیاورده است. جنگ، نه یک انحراف موقتی، بلکه محصول اجتناب‌ناپذیر منطق درونی سرمایه‌داری است. امروز سرمایه‌داری جنگ را به هر گوشه‌ی این کره‌ی خاکی گسترش داده است و کارگران در همه جا به گوشت دم توپ جنگ‌های امپریالیستی تبدیل می‌شوند. اما این فقط به کشورهای درگیر مستقیم در جنگ محدود نیست؛ اقتصاد جنگی، توسط تمامی دولت‌های سرمایه‌داری در سراسر جهان اعمال می‌شود. هزینه‌ی این جنگ‌ها را طبقه‌ی کارگر با ریاضت اقتصادی، بیکارسازی‌های گسترده، کاهش دستمزدها، تورم و تشدید استثمار می‌پردازد.

در برابر این وضعیت، طبقه‌ی کارگر باید به‌عنوان یک نیروی اجتماعی مستقل، وارد مبارزه‌ی مستقل طبقاتی شود و تنها برای منافع تاریخی و طبقاتی خود بجنگد. مبارزه علیه بردگی مزدی، استثمار، بیکاری، اخراج‌سازی‌ها، فقر و تورم، می‌تواند به افقی رهایی‌بخش برای طبقه کارگر بگشاید، چرا که بنیان‌های خود نظام سرمایه‌داری را هدف قرار می‌دهد. تنها در چنین روندی است که پرولتاریا می‌تواند جنگ امپریالیستی را به جنگی علیه خود سرمایه‌داری تبدیل کند؛ همان چشم‌اندازی که کمونیسم چپ همواره در برابر بربریت سرمایه داری قرار داده است.

طبقه‌ی کارگر تنها طبقه‌ی اجتماعی‌ای است که می‌تواند به بربریت سرمایه‌داری، به فقر، جنگ و نابودی پایان دهد. هیچ طبقه‌ای در تاریخ، مسئولیتی چنین عظیم و جهانی بر عهده نداشته است. امروز، بیش از هر زمان دیگری، آینده‌ی بشریت در دستان مبارزه‌ی طبقاتی پرولتاریاست.

تنها یک راه‌حل وجود دارد: نابودی نظام سرمایه‌داری، پیش از آن‌که این نظام، بشریت را به نابودی کامل بکشاند. آلترناتیوی که کمونیست‌ها از دیرباز مطرح کرده‌اند، امروز بیش از هر زمان دیگری اعتبار دارد:

انقلاب کمونیستی یا نابودی بشریت!

صدای انترناسیونالیستی

4 اردیبهشت 1405

یادداشت‌:

[1] مارکس – خانواده مقدس – فصل چهار

با کلیک کردن روی تصویر زیر مقاله را دانلود کنید!

مطالب مرتبط