صدای انترناسیونالیستی پاسخ میدهد! اعتراضات ایران: آیا ایدههای سوسیالیستی امروز واقعا عملی و تأثیرگذار هستند؟
توضیح:
سیاست صدای انترناسیونالیستی درج مکاتبات، رسیدِ نامهها یا پاسخ به آنها نیست. با این حال، یکی از پرسشهایی که در ارتباط با اعتراضات خیابانی اخیر و موضعگیری صدای انترناسیونالیستی ارسال شده است، به دلیل اهمیت موضوع و در راستای شفافسازی فضای سیاسی، به صورت پرسش و پاسخ منتشر میشود.
پرسش:
درود
در ابتدا بگویم من به شما احترام میگذارم. قصد ذرهای طعن و … ندارم. فقط یک سؤال دارم. خودم هم سیاسی نیستم. نوشتههای شما را کمو بیش دنبال میکنم. به عنوان یک دنبالکننده که دید منفی هم ندارد، نمیتوانم مواضع فکری شما را درک کنم و نتایج عملی آن را ببینم. همین آخرین نوشته؛ وحدت و شفافیت و … با کمال احترام به شما و صداقت شما، [اما] چند نکته:
در کانال شما کمتر از ۹۰۰ نفر عضو هستند. بعید میدانم نام شما را حتی یک دههزارم مردم شنیده باشند. اما چنان ایدههایی مطرح میکنید که حداقل باید قطب تأثیرگذاری در جامعه باشید. وحدت شفاف با چه کسی؟ از آن طرف هم چه کسی دنبال این وحدت است؟
با ضربات بسیار شدیدی که چپ چه از لحاظ نظری و چه عملی خورده، شاهد حملات فکری شدید به اساس اندیشه سوسیالیستی هستیم، اما در نوشتههای شما بهگونهای طرح مسئله میشود که گویا چپ، حداقل در مقیاس بینالمللی، جایگاه قبلی و قدرت نظری و واقعی پیشین را دارد.
کارل لیبکنخت در شرایطی نوشته که چپ نیرویی بسیار جدی در صحنه آلمان بوده است. اکنون چپ در ایران حتی یکدهم این جایگاه را دارد؟
یا فرض بفرمایید مرتب از انقلاب جهانی مینویسید. در شرایطی هستیم که با یک اشاره ترامپ، رئیسجمهور (مدعی) چپِ کشور ونزوئلا را میربایند و حتی اعتراض کلامی هم در حد حداقل انجام نمیشود. آیا طرح این موضوع، آن هم به صورت مرتب، خیالی نیست و از نظرگاه مارکسیستی هم دور از واقعیت عملی نیست؟
فعلاً که احتمال بازگشت به ماقبل بورژوازی بیشتر شده است؛ در حالی که چپ با ضعف شدید استقبال عمومی روبهروست. شاید بهتر است بورژوازی بیاید تا ماقبل بورژوازی. اشاره من هم در مورد بازگشت به قبل بورژوازی، قدرتگیری شاهپرستان است که متأسفانه خط بر هر غیر شاهپرست میکشند… و حتی جمهوری را برنمیتابند، و امیدوارم از فراخوان امشب و فرداشبشان جان نگیرند. آنها که از آزادی مارکسیستها میگفتند چه کردند، تا اینها که هنوز راه به جایی نبردهاند طلب مرگ برای همه میکنند و به تقدیس ساواک افتخار میکنند؟
نمیگویم چپها میتوانستند حتماً مانع قدرتگیری شوند، اما از پی انقلاب ۵۷ شاید میتوانستند نوعی همبستگی بین خودشان (نمیگویم وحدت یا جبهه که دوباره به آن بحثها برگردیم) بهوجود بیاورند.
این نکته بینیهای نظری که صرفاً تعداد بسیار محدودی آنها را میفهمند (و بعضاً افق عملی لااقل در دهههای پیشِ رو ندارد، مانند مسائل جهانی) راهگشای واقعی نیست. همه در توفان حوادث قرار گرفتند، بی آن که هنوز هم کسی واقعاً بداند کدام نکته تئوریک را برجسته میکردند و دیگری را به عدم فهم کدام پاراگراف متهم میکردند.
نوشتهام طولانی شد و به همین بسنده میکنم. عرض کردم هیچ موضعی ندارم. احترام میگذارم و فقط یک سؤال فکری برایم مطرح بود که نوشتم. امیدوارم اگر خطایی در فکرم یافتید، مرا راهنمایی بفرمایید.
قصدم هرگز کمترین خدشهای به انگیزههای انسانی نیست. امیدوارم اندیشههای انسانی گسترش یابند.
با عرض ادب و احترام
پاسخ:
این واقعیتی انکارناپذیر است که انقلابیون، در قیاس با صد سال پیش، امروز در موقعیتی به مراتب منزویتر قرار دارند و دیگر از جایگاه و نفوذی که در دوران لیبکنخت وجود داشت برخوردار نیستند. با این همه، فعالیت انقلابی هرگز در خلأ انجام نمیگیرد؛ زیرا جامعه همچنان بر پایهی تضاد طبقاتی استوار است و تضاد بنیادی میان کار و سرمایه، مستقل از قدرت یا ضعف نیروهای انقلابی، بهطور عینی وجود دارد. از همینرو، حتی در شرایط رکود مبارزه طبقاتی و انزوا، بستر مادیِ مبارزهی طبقاتی پابرجا است. از سوی دیگر، تضعیف انقلابیون نه تنها از وظایف تاریخی آنان نمیکاهد، بلکه برعکس، ضرورت پایبندی آگاهانهتر و مصممتر به این وظایف را برجسته میسازد؛ وظایفی که ریشه در نیازهای واقعی طبقهی کارگر و چشمانداز رهایی کمونیستی دارند.
شما به درستی از وارد آمدن ضربات بسیار شدید، هم در عرصهی نظری و هم در عرصهی عملی، سخن گفتهاید و به حملات گسترده علیه بنیانهای اندیشهی سوسیالیستی اشاره کردهاید. واقعیت این است که پس از شکست تاریخی طبقهی کارگر در اوایل قرن بیستم، ضد انقلاب پیروز، روایتهایی وارونه و جعلی از اندیشههای سوسیالیستی و کمونیستی ارائه داد. ما این تحریفها و وارونهسازیها را «چپگرایی» مینامیم؛ یا دقیقتر، از منظر ما، چپگرایی چیزی جز جناح چپ بورژوازی نیست که در ادبیات انترناسیونالیستها به «چپ سرمایه» شهرت دارد.
در پی این شکست تاریخی، اندیشههای سوسیالیستی و کمونیستی به حاشیه رانده شدند و به جای آنکه بیانگر جریان مسلط مبارزهی طبقاتی باشند، ناگزیر نقش «خلاف جریان» را به خود گرفتند؛ نقشی که نه از ضعف نظری آنها، بلکه از پیروزی ضد انقلاب و هژمونی ایدئولوژیک سرمایه ناشی میشد.
این قرار گرفتن در وضعیت انزوا، نه تنها از اهمیت دفاع کمونیستها از مواضع کارگری و کمونیستی نمیکاهد، بلکه برعکس، ضرورت و اهمیت آن را دوچندان میکند. تجربهی تاریخی نشان میدهد که این دفاع، به ویژه در لحظات بحرانی، نقش تاریخی دارد. برای مثال، حمایت چپگرایان از روحانیتِ به اصطلاح «ضد امپریالیست» نه از سر ناآگاهی، خطا یا اشتباه، بلکه نتیجهی منطقیِ جایگاه طبقاتی و عملکرد سیاسی آنان بود. در همان مقطع، کمونیستهای چپ بهروشنی اعلام کردند که خمینی مترقیتر از ملکهی بریتانیا یا امپراتور بوکاسا نیست[1].
در واقع، در سال ۱۳۵۷، چپگرایان نوعی جبهه شکل دادند؛ جبههای تحت عنوان «ضد امپریالیسم» که در عمل به تثبیت نظام سرمایهداری با روبنای ایدئولوژیک اسلامی یاری رساند. هنگامی که این نظم تثبیت شد، همان بورژوازی، حمام خون تاریخیای به راه انداخت که نخستین قربانیان آن، خودِ همان چپگرایان بودند. بیتردید، اگر در جریان اعتراضات سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۸ به مبارزهی مستقل پرولتری در جامعه اهمیت بیشتری داده میشد، هم به راه انداختن چنین سرکوب گستردهای دشوارتر میگردید و هم ابعاد آن تا این حد فاجعه بار نمیبود.
در آن شرایط، چقدر «منطقی» یا «پذیرفتنی» بود که کسانی در خروش میلیونی بهمن ۱۳۵۷ فریاد بزنند: «خمینی مترقیتر از ملکهی بریتانیا نیست»؟ این سخن منطقیِ رایج نبود، اخلاقگرایانه به نظر نمیرسید، پژواکی در جامعه نداشت و خلاف جریان مسلط حرکت میکرد؛ اما طبقاتی و کمونیستی بود. دقیقاً همین ویژگی است که آن را به آموزهای بدل میکند که ما امروز نیز سرمشق خود قرار میدهیم.
اکنون نیز، در شرایطی که پروپاگاندای جریانهای راست و چپِ سرمایه فضای سیاسی را مسموم میکند، فریاد کمونیستها پژواک ندارد. با این حال، تحت هر شرایطی باید بر ضرورت مبارزهی مستقل پرولتری تأکید کرد؛ زیرا تنها چنین مبارزهای است که میتواند افقی واقعی برای آینده بگشاید و امکان رهایی طبقاتی را زنده نگه دارد.[2]
اینکه در شرایطی قرار داریم که ایالات متحده، همچون راهزنان، رئیسجمهورِ مدعیِ «چپ» ونزوئلا را میرباید و حتی اعتراض جدی و کلامیای در سطح جهانی شکل نمیگیرد، در حالی که ما همچنان از انقلاب جهانی سخن میگوییم، بیتردید نیازمند توضیح است.
ما پیشتر ربودن مادورو و همچنین برنامهی ایالات متحده برای تصاحب گرینلند را در مقالهای جداگانه بررسی کردهایم و نشان دادهایم که این اقدامات در راستای تضعیف همپیمانان چین و در نهایت، مهار نفوذ این قدرت رقیب صورت میگیرد.[3] حتی تحولات «از بالا» در ایران ــ که امروز تمامی امپریالیستهای غربی، به ویژه محور آمریکا–اسرائیل، به دنبال آن هستند و در روزهای اخیر پیرامونش هیاهوی رسانهای به راه انداختهاند ــ بخشی از همین پروژهی کلان است: تضعیف حوزهی نفوذ چین و تا حدی، روسیه از طریق بیثباتسازی یا مهندسی سیاسی در کشورهای حوزه نفوذ آنها.
از این منظر، این تصور که مادورو با بلاغت چپگرایانه و شعارهای ضدآمریکایی در حال پیشبرد سیاستهایی به نفع طبقهی کارگر بوده ــ تصوری که چپگرایان تبلیغ میکنند ــ چیزی جز توهم و خزعبلات ایدئولوژیک نیست. در واقعیت، طبقهی کارگر ونزوئلا در شرایطی به مراتب فاجعهبار زندگی میکند و حتی نسبت به طبقهی کارگر ایران نیز وضعیت معیشتی وخیمتری دارد و عملاً زیر خط فقر به سر میبرد.
اعمال تحریمهای کمرشکن از سوی گانگسترهای غربی، در چارچوب اهداف امپریالیستیشان، مشابه آنچه علیه ایران انجام شده، بیتردید شرایط زندگی کارگران را دهشتناکتر میکند، اما این امر کوچکترین تغییری در ماهیت بورژوایی و ضدکارگریِ رژیم ونزوئلا ایجاد نمیکند. در این کشور نیز، همانند سایر کشورهای سرمایهداری، طبقهی کارگر مورد استثمار قرار میگیرد و روند انباشت سرمایه، مستقل از لفاظیهای «ضدامپریالیستی» حاکمان، ادامه دارد.
اما پرسش اینجاست که در چنین شرایطی چرا ما همچنان بر انقلاب جهانی تأکید میکنیم. پاسخ روشن است: تنها طبقهی کارگر است که میتواند با یک انقلاب جهانی، نظام سرمایهداری را در مقیاس بینالمللی سرنگون کند و به توحش ذاتی آن در سطح جهانی پایان دهد. هرچند امروز انقلاب جهانی به عنوان یک امکان فوری در دستور روز پرولتاریا قرار ندارد، اما این واقعیت به هیچ وجه از ضرورت طرح آن نمیکاهد.
شما به درستی نگرانی خود را نسبت به پروژهای که امروز تحت عنوان سلطنتطلبی پیش برده میشود، بیان کردهاید. به بورژوازی و ماقبلِ بورژوازی اشاره کردهاید و این دیدگاه را مطرح ساختهاید که شاید روی کار آمدن یک آلترناتیو بورژواییِ بد، از استقرار یک آلترناتیو بدترِ، به ادبیات شما «ماقبل بورژوایی» بهتر است. بیتردید این یک واقعیت تاریخی است که دژخیمان بورژوازی اسلامی آن چنان جنایت کردهاند و چنان حمامهای خون به راه انداختهاند که در قیاس با آن، جنایتکاران شاهنشاهی و ساواک «سفید» جلوه داده میشوند. با این حال، از منظر ما، چه جمهوری ننگین اسلامی و چه نظام توحش شاهنشاهی، هر دو اشکال متفاوتی از حاکمیت بورژوایی بوده و هستند.
پروژهی سلطنتطلبی، پروژهای خودجوش از ناراضیان جامعه یا برخاسته از نیازهای واقعی جامعهی ایران نیست، بلکه طرحی است که امپریالیستهای غربی، اسرائیل و همپیمانان آنها سالهاست در راستای منافع استراتژیک خود دنبال میکنند و باید آن را در چارچوب نظم نوین جهانی فهمید. هدف کوتاه مدت این پروژه، اعمال فشار بر جمهوری اسلامی، تضعیف آن و وادار کردنش به «سر به راه شدن» بوده است؛ و در صورتی که این هدف محقق نشود، ارائهی یک آلترناتیو حکومتیِ آماده به کار. هدف نهایی اما فراتر از ایران است: تضعیف چین، از طریق تضعیف یا بازآرایی همپیمانان آن در منطقه.
امپریالیستهای غربی، اسرائیل و متحدان منطقهایشان سالانه میلیونها دلار، در اشکال گوناگون، صرف پیشبرد چنین پروژههایی میکنند. دهها شبکهی تلویزیونی و رادیویی ــ از جمله «ایران اینترنشنال»، «من و تو»، «صدای اسرائیل»، «صدای آمریکا»، «بیبیسی» و دیگر رسانهها ــ بههمراه تبلیغات گسترده، هدفمند و سازمانیافته در شبکههای اجتماعی، در خدمت مهندسی افکار عمومی قرار گرفتهاند و باید اذعان کرد که تا حدی نیز در این زمینه موفق بودهاند.
با این همه، زمینهی مادیای که پذیرش این مواضع ارتجاعی را در جامعه ممکن میسازد، صرفاً دیکتاتوری عریان سیاسی نیست؛ بلکه پیش از هر چیز، نتیجهی شکست طبقهی کارگر پس از مبارزات پرشکوه سالهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۸ و نیز سقوط غیر قابل تصور سطح زندگی این طبقه در دهههای اخیر است. در چنین شرایطی، طبقهای که ابزارهای تولید مادی را در اختیار دارد، ابزارهای تولید فکری را نیز تحت کنترل خود میگیرد و از این طریق، به عنوان تولیدکنندهی مسلط افکار و ایدهها، سلطهی طبقاتی خویش را بازتولید میکند. مارکس این رابطهی دیالکتیکی میان قدرت مادی و سلطهی فکری را به روشنی توضیح داده و به تصویر کشیده است:
“طبقهای که وسائل تولید مادی را در اختیار دارد، در نتیجه وسائل تولید ذهنی را نیز تحت کنترل خواهد داشت، بنحوی که افکار آنها که فاقد وسائل تولید ذهنی هستند در کل تابع آن است. … لذا بعنوان متفکران ، بعنوان تولید کنندگان افکار نیز حکومت میکنند و تولید و توزیع اندیشههای عصر خویش را تنظیم مینمایند. بدینسان افکار آنان افکار حاکم آن دوران نیز است.”[4]
به همین دلیل است که امروز مخاطبان کمونیستها و انقلابیون اندک هستند، در حالی که شبکههای ارتجاعی و بورژوایی، مانند برخی تلویزیونها و کانالها، مخاطبانی میلیونی دارند یا حتی صدها هزار نفر را به خود جذب میکنند. این معادله، یعنی برتری رسانهای و نفوذ گستردهی سرمایه در شکلدهی افکار عمومی، تنها در شرایط انقلابی و بحران طبقاتی میتواند به هم بخورد. هر چه طبقهی کارگر و نیروهای کمونیست بر مبارزهی مستقل پرولتری و عمل سیاسی مبتنی بر موقعیت طبقاتی واقعی بیشتر پافشاری کنند، فرایند به هم خوردن این معادله سریعتر و مؤثرتر خواهد شد.
شما امیدوار بودید که فراخوان فرزند دژخیم شاهنشاهی برای روزهای ۱۸ و ۱۹ دی ۱۴۰۴ با شکست مواجه شود. متأسفانه این فراخوان بازتاب پیدا کرد و اکنون او حتی اعلام کرده است که آمادهی بازگشت به ایران است. همانگونه که شما به درستی نگرانی خود را ابراز کرده بودید، این فراخوان عملاً شرایط را برای عرضاندام نیروهای ارتجاعی، ماجراجو و خشونتطلب فراهم کرد؛ نیروهایی که نه دغدغهی رهایی مردم، بلکه صرفاً به دنبال پیشبرد اهداف ارتجاعی و ضدکارگری خود هستند.
نیروهای ارتجاعی و ماجراجویان، زمینه را برای تشدید سرکوب لجامگسیختهی بورژوازی اسلامی مهیا ساختند و معترضان را به گوشت دم توپِ ماجراجوییها و پروژههای ارتجاعی بدل کردند. متأسفانه، سنگینترین سرکوب و کشتار دقیقاً در همین دو روز رخ داد. هنوز نمیتوان در رابطه با ابعاد سرکوب اظهار نظر کرد. بورژوازی کثیف اسلامی اعلام کرده است که تا لحظهی نگارش این متن، دستکم ۱۰۳ نفر از نیروهای انتظامی کشته شدهاند. این پرسش مطرح میشود که آیا در جریان تحولات سال ۱۳۵۷ ــ حتی اگر سرکوب دولتی را کنار بگذاریم ــ چنین آماری از کشته شدن نیروهای انتظامی در کل آن دوره وجود داشت؟ این عملیاتها توسط چه کسانی، با کمک و همیاری چه نیروهایی، و در راستای کدام اهداف انجام میگیرد؟[5]
به بیان دیگر، مسئولیت کشتار و سرکوب صرفاً بر عهدهی بورژوازی ننگین اسلامی نیست؛ بلکه ماجراجویان، نیروهای فوق ارتجاعی، سلطنتطلبان و همچنین اربابان خارجی آنها نیز در این جنایات سهیماند. همانهایی که امروز ژست «دایهی مهربانتر از مادر» میگیرند و اشک تمساح میریزند، در عمل در مهیا کردن شرایط این کشتار نقش داشتهاند.
فرزند دژخیم شاهنشاهی امروز دست به دامان آمریکا و اسرائیل شده است تا او را به پادشاهی برسانند. او به خوبی از سنت خانوادگی خود آگاه است و امید دارد این سنت تداوم یابد: پدربزرگش با حمایت بریتانیا و در راستای اهداف امپریالیستی آن کشور به قدرت رسید؛ پدرش با کودتای بریتانیا–آمریکا دوباره بر تخت سلطنت نشانده شد؛ و اکنون خود او امیدوار است این بار آمریکا–اسرائیل وی را به پادشاهی برسانند. در همین چارچوب است که چنین آشکار و بیپروا به ترامپ چاپلوسی میکند:
“شما تاکنون میراث خود را به عنوان فردی متعهد به صلح و مقابله با نیروهای شر تثبیت کردهاید. این که مردم ایران نام خیابانها را به نام شما تغییر میدهند بی دلیل نیست. آنها میدانند که شما کاملاً در نقطه مقابل باراک اوباما یا جو بایدن قرار دارید و میدانند که برخلاف گذشته، آنها را تنها نخواهید گذاشت و قربانی نخواهید کرد.
امیدوارم بتوانیم با آزادسازی ایران، این میراث را برای همیشه ماندگار کنیم؛ به گونهای که ما و شما بتوانیم ایران را دوباره به شکوه برسانیم. بیایید در این مسیر با یکدیگر همراه شویم و آیندهای بهتر برای کشورهایمان و مردممان بسازیم. این فرصتی است که پیش روی ما قرار گرفته است. من آمادهام در نخستین فرصت ممکن به ایران بازگردم. از همین حالا در حال برنامهریزی برای این بازگشت و تشکیل تیم انتقال هستم.”[6]
امپریالیستهای غربی، به ویژه آمریکا و اسرائیل، کاملاً آگاه هستند که بازگرداندن سلطنت در ایران به آسانی و بدون دردسر امکانپذیر نیست. در اسپانیا، بورژوازی توانست از سلطنت به عنوان ابزار وحدت ملی استفاده کند، اما در ایران، شاه دیگر نمیتواند چنین نقش متحدکنندهای برای بورژوازی ایفا کند. سلطنت پهلوی نه با مشارکت واقعی بورژوازی کلاسیک، بلکه با سرکوب پلیسی و حمایت مستقیم بلوک غرب در تقابل با بلوک شرق و در متن جنگ سرد تثبیت شد. لذا، بازگرداندن فرزند دژخیم شاهنشاهی، به هیچ وجه به آسانی کودتاهای گذشته نیست؛ بلکه چنین اقدامی میتواند به تشدید هرج و مرج، بیثباتی گسترده و حتی احتمال وقوع جنگهای امپریالیستی در داخل مرزهای ایران بینجامد.
وظیفهی کمونیستها، نه دنبالهروی از طبقهی کارگر و نه، بدتر از آن، دنبالهروی از جنبشهای اجتماعی مردمی، بلکه دفاع و پافشاری بر برنامهی کمونیستی است، حتی اگر این کار به انزوای موقتی آنها منجر شود. کمونیستها مسئولیت دارند که طبقهی کارگر را از خطرات بالقوه و مهمتر از آن، از تلههایی که بورژوازی برای پیشبرد اهداف خود طراحی کرده است آگاه سازند، حتی اگر فریادشان در آن لحظه پژواکی نداشته باشد و شنیده نشود.
این مسئولیت فراتر از ارائهی راهکارهای موقت یا تاکتیکهای کوتاهمدت در جنبش کارگری است؛ زیرا تنها با تأکید بر حفظ استقلال طبقاتی و تبیین روشن مسیر استراتژیک کمونیستی است که طبقهی کارگر میتواند خود را از تلهها، فریبها و انحرافات نیروهای ارتجاعی حفظ کند. برای روشنتر شدن مسئله، میتوانیم آن را با یک مثال مشخص و تاریخی توضیح دهیم تا نقش کمونیستها در هشداردهی و راهنمایی طبقهی کارگر، ملموستر گردد.
در ژوئیهی ۱۹۱۷، بورژوازی روسیه تلاش کرد با تحریک یک قیام زودرس در پتروگراد، شرایطی فراهم کند تا با بهانهی «شورش مسلحانه» به سرکوب خونین پرولتاریا و بلشویکها دست یابد. در پاسخ به این تحریکها، پرولتاریای مسلح پتروگراد با شعار «تمام قدرت به دست شوراها» به خیابانها آمد. هنگامی که بلشویکها با تظاهرات مسلحانهی حدود پانصد هزار کارگر در پتروگراد مواجه شدند، تلاش کردند تا طبقهی کارگر در دام طراحی شدهی بورژوازی گرفتار نشود. پیشتر، بلشویکها طبقهی کارگر را نسبت به عواقب چنین اقدام شتاب زدهای هشدار داده بودند. در همان شب، پرولتاریا در سایهی پختگی و کاردانی سیاسی بلشویکها به تدریج به شتاب زدگی اقدام خود پی برد و بلشویکها با توانایی چشمگیر خود موفق شدند از وقوع یک حمام خون جلوگیری کنند.
برخلاف روسیه، در آلمان، بورژوازی توانست با تحریکها و پرووکاسیونهای خود، قیامی زودهنگام را در سال ۱۹۱۹ به پرولتاریا تحمیل کند. در دوران جنگ جهانی اول، لیبکنخت به عنوان قطبنمای سیاسی و وجدان اخلاقی پرولتاریای آلمان و حتی جهانی عمل میکرد. اما همین وجدان اخلاقی، نوعی ناپختگی را نیز نشان داد؛ در لحظهی دشوار انقلاب، رهبری و هدایتگری خود را از دست داد و در نقطهی عطف تاریخی، در دام بورژوازی گرفتار شد و فرمان قیام مسلحانه صادر گردید. روزا لوکزامبورگ از شنیدن این خبر وحشت کرد، اما متأسفانه کار از کار گذشته بود.
نتیجهی این قیام زودرس، سرکوب خونین پرولتاریا و قتلعام رهبران کمونیست بود. قیام زودرس ۱۹۱۹ یکی از مهلکترین ضربهها به روند انقلاب جهانی وارد کرد. کمونیستهای آلمان قادر به درک این مسئله نبودند که ارادهی ذهنی به تنهایی شرط کافی برای پیروزی طبقهی کارگر نیست.
مطابق درک مارکسیستی از «هنر قیام»، خیزش مسلحانه آخرین مرحلهی اجرای انقلاب است و صرفاً آخرین خطوط مقاومت بورژوازی را در هم میشکند؛ اما هر اقدام زودرس بدون آمادهسازی و رهبری درست میتواند منجر به شکست فاجعه بار همچون نمونه آلمان شود.
ترامپِ جنایتکار بار دیگر از «بازگرداندن عظمت به ایران» سخن میگوید؛ همانگونه که ایالات متحده پیشتر «عظمت» را به افغانستان، عراق، لیبی، سوریه و دیگر کشورها بازگرداند و اکنون نیز مدعی است که این نسخه را برای ایران آماده کرده است. با این حال، روشن است که این «بازگرداندن عظمت» به سادگی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نخواهد بود. او حتی با وقاحت اعلام میکند که «کمکها در راه هستند»، کمکهایی که معنای واقعی آنها چیزی جز ویرانی، بیثباتی و کشتار نیست.
مضحکتر از همه آنجاست که یک جنایتکار جنگی دیگر، یعنی نتانیاهو ــ که حتی دادگاه بینالمللی کیفریِ همان گانگسترهای غربی خواستار دستگیری او شده است ــ ژست «آزادی ایران از یوغ استبداد» به خود میگیرد. جنایتکاری که دستهایش کمتر از دژخیمان بورژوازی اسلامی به خون آلوده نیست، امروز در نقش ناجی مردم ایران ظاهر میشود. این نمایش ریاکارانه، چیزی جز تداوم همان سیاست امپریالیستی نیست که زیر نقاب «آزادی» و «دموکراسی»، ویرانی و مرگ را به مردم منطقه تحمیل کرده است.
بورژوازی ننگین اسلامی در یکی از عمیقترین بحرانهای خود در طول تاریخ ننگینش فرورفته است و جمعوجور کردن خود به این آسانی نیست. برای نمایش قدرت و تظاهر به داشتن پایگاه اجتماعی، بورژوازی اسلامی فراخوان به راهپیمایی در تمامی شهرها برای روز ۲۲ دی صادر کرد. این فراخوان تلاشی آشکار بود برای برانگیختن احساسات مردمی و جذب مردم به راهپیمایی حکومتی.
صداوسیما در ۲۱ دی ۱۴۰۴ گزارشی از پزشک قانونی کهریزک پخش کرد که صحنههایی از اجساد در یک سولهی بزرگ نشان میداد. بورژوازی اسلامی ادعا کرد این اجساد متعلق به افرادی است که در اعتراضات توسط «اختشاشگران» آسیب دیدهاند، اما هدف اصلی تحریک احساسات عمومی و جلب حمایت از حکومت بود. در این گزارش، عکس اجساد و نام کشته شدهها روی نمایشگری نشان داده میشد، در حالی که خانوادههای سوگوار در حال عزاداری و شناسایی عزیزانشان بودند. جالب اینکه همین تصاویر در رسانههای غربی به عنوان قربانیان جنایتهای بورژوازی اسلامی پخش میشوند. صداوسیما همچنین تصاویری از راهپیمایی حامیان حکومت، به ویژه در شهرهای ایلام و همدان، منتشر کرد؛ شهرهایی که اعتراضات علیه حاکمیت در آنها از دیگر مناطق گستردهتر بوده است.
ابعاد واقعی جنایات و توحش بورژوازی اسلامی هنوز کاملاً روشن نیست، زیرا تنها تلفن ثابت برای داخل کشور فعال شده و قطعی اینترنت نه تنها زندگی روزمره مردم، بلکه خدمات حیاتی مانند بیمارستانها و دیگر نهادهای ضروری را مختل کرده است.
جمهوری اسلامی اکنون در شرایط بسیار ضعیفی قرار دارد. در عرصهی بینالمللی، با تضعیف حماس، آسیب جدی به حزبالله لبنان، سقوط رژیم اسد، تضعیف حشد الشعبی در عراق و از دست رفتن نفوذ در ونزوئلا، به طور کلی نیروهای نیابتی آن شدیداً تضعیف شدهاند. در عرصهی داخلی نیز، اقتصاد پیرامونی سرمایهداری در حال بحران است و با دخالت گانگسترهای غربی، روند فروپاشی آن سرعت گرفته است. در این شرایط، نه تنها طبقهی کارگر، بلکه مردم عادی نیز با فقر عمومی و تورم لجامگسیخته دست و پنجه نرم میکنند و به عبارت دیگر، بسیاری از آنها عملاً چیزی برای از دست دادن ندارند. در چنین فضایی، گرایشهای گوناگون سرمایه تلاش میکنند با سوءاستفاده از شعارهایی چون «انقلاب» و «مبارزه با دیکتاتوری»، مردم را به گوشت دم توپ بدل کنند. کمونیستها نیز، هر چند فریادشان در میان هیاهوی این گرایشات راست و چپ سرمایه، انواع باندهای سیاه و نیروهای مرتجع تحتالشعاع قرار گیرد و پژواکی نداشته باشد، موظفاند وظیفه خود را انجام دهند و از منافع تاریخی طبقهی کارگر دفاع کنند.
تأکید بر مبارزهی مستقل پرولتری و مبارزهی طبقاتی، افق روشن و واقعیای را پیش روی کارگران قرار میدهد؛ افقی که از یک سو میتواند در چارچوب حاکمیت سرمایهداری به بهبود نسبی شرایط زندگی و تقویت مبارزهی روزمرهی طبقهی کارگر کمک کند، تحرکات ماجراجویان، باندهای سیاه، سلطنتطلبان و دیگر نیروهای مخرب را به حاشیه براند و از هرج و مرج در جامعه جلوگیری کند، و از سوی دیگر، چشمانداز رهایی نهایی از مناسبات سرمایهداری را زنده نگه دارد. به بیان دیگر، مبارزهی مستقل پرولتری خود حامل بذرهای انقلاب جهانی است.
تحرکات باندهای سیاه، ماجراجویان و عوامل امپریالیستی، از جمله سلطنتطلبان که به مثابه اهرم فشار در سیاستهای امپریالیستی عمل میکنند، عملاً به پلیسیسازی جامعه و به حاشیهراندن یا سرکوب مبارزهی طبقاتی خدمت میکند. از منظر ما، تمامی گرایشهای بورژوایی، فارغ از رنگ و ظاهرشان، به یک اندازه ارتجاعیاند. منافع ما نه در صفبندیهای درون سرمایه، بلکه صرفاً در تقویت و پیشبرد مبارزهی طبقاتی نهفته است.
پیشتر اشاره شد، گرایشهای راست و چپ سرمایه در تلاشاند تا حوادث سال ۱۳۵۷ بار دیگر تکرار شود و طبقهی کارگر به عنوان سیاهی لشکر در اعتراضات مردمی و خیابانی شرکت کند، به گونهای که «تودهها» نیروی مادی «انقلاب جاری در ایران» شوند و همان نقشی را ایفا کنند که در سال ۱۳۵۷ ایفا کردند. هدف این است که مبارزهی طبقاتی کارگران تحتالشعاع مبارزهی ضد دیکتاتوری (دموکراسیخواهی) قرار گیرد و بار دیگر طبقهی کارگر به قربانگاه بورژوازی سپرده شود.
تنها ریتوریکها تغییر کردهاند و واژگان جابجا شدهاند؛ ظاهراً این بار قرار است به جای روحانیت ضد امپریالیست و مبارزهی ضد امپریالیستی، مفاهیمی مانند آزادی، دموکراسی، ضد دیکتاتوری و عدالت اجتماعی، حتی با تزئین سوسیالیستی، جایگزین شوند تا تنها هیئت حاکمه تغییر کند. در سال ۱۳۵۷ نیز چپ سرمایه، نه از سر ناآگاهی، بلکه به عنوان نتیجهی منطقی موقعیت و ماهیت طبقاتی خود، با شمِ طبقاتی در تحکیم بورژوازی اسلامی نقش ایفا کرد. در همان زمان، کمونیستهای چپ تصریح کردند که خمینی مترقیتر از ملکهی انگلستان یا امپراتور بوکاسا نیست و به روشنی اعلام کردند که پرولتاریا باید استقلال طبقاتی خود را حفظ کند و نباید در جنبشهای مردمی و بین طبقاتی حل شود.
در این میان، به ویژه جریاناتی که خود را پیشقراول پرولتاریا مینامند، وظایف سنگینتری بر عهده دارند. اگر این جریانات در تاریکترین لحظات تاریخ قادر به دفاع فعال و بیتزلزل از مواضع پرولتری نباشند، اگر نتوانند با تحلیل روشن و جهتگیری سیاسی شفاف نقش قطبنمای طبقهی کارگر را ایفا کنند، آنگاه عملاً در انجام وظایف تاریخی خود ناتوان ماندهاند.
بیتردید امروز نه پتروگرادِ ۱۹۱۷ است و نه برلینِ ۱۹۱۹؛ اما این واقعیت نه تنها از سنگینی و اهمیت وظایف انترناسیونالیستها نمیکاهد، بلکه آنها را حادتر و حیاتیتر میسازد. دقیقاً در دورههایی که افق انقلابی تیره، پراکنده و مبهم به نظر میرسد، «خلاف جریان بودن» به یک وظیفهی تعیینکننده بدل میشود.
در چنین شرایطی، انترناسیونالیستها موظفاند بیامان پرده از تلههای بورژوازی بردارند: از ناسیونالیسم و دموکراسیخواهی گرفته تا اشکال مختلف چپگراییِ، و همچنین ماجراجوییهای کور و باندهای سیاهی که با خشونت و بیبرنامگی میکوشند مبارزهی طبقاتی را به بیراهه بکشانند و امکان شکلگیری مبارزهی مستقل و آگاهانهی پرولتاریا را خفه کنند.
دفاع از برنامهی کمونیستی وابسته به اوجگیری یا افول موقت مبارزهی طبقاتی نیست؛ برعکس، ضرورت آن دقیقاً در دورههای پرتلاطم و شرایط مبهم و سردرگم بیش از هر زمان دیگری خود را نشان میدهد. در چنین موقعیتهایی، دفاع فعال و بیتزلزل از مواضع پرولتری اهمیتی دوچندان مییابد. این دفاع، وظیفهای بی قید و شرط است.
انترناسیونالیستها باید با صراحت، قاطعیت و بیملاحظهکاری از منافع تاریخی طبقهی کارگر دفاع کنند، حتی اگر این امر به معنای ایستادن در انزوای موقت باشد. تاریخ بارها نشان داده است که تنها همین پایداری نظری و سیاسی است که در لحظهی گسست، طبقهی کارگر را از پراکندگی و سردرگمی به سوی قدرتی آگاهانه و سازمان یافته سوق میدهد. امروز زمان انتخاب است: یا انترناسیونالیسم به مثابه عملی انقلابی و زنده، یا سقوط به نقش تماشاگران «رادیکال» نظم موجود.
صدای انترناسیونالیستی
23 دی 1404
یادداشتها:
[1] بهمن 1357 زمانیکه انترناسیونالیستها اعلام کردند خمینی مترقی تر از ملکۀ انگلستان و یا امپراتور اول بوکاسا نیست.
[2] برای اطلاع بیشتر به بیانیه صدای انترناسیونالیستی در این زمینه «از بازار تا خیابان: بحران سرمایهداری و ضرورت استقلال طبقاتی کارگران» مراجعه شود.
[3] از کاراکاس تا گرینلند: پایان نمایش نظم امپریالیستی پس از ۱۹۴۵
[4] ایدئولوژی آلمانی – ماركس – صفحات 60 – 61
[5] این مسئله آن چنان واضح است که حتی یکی از گرایشات دوراندیش چپ سرمایه یعنی حزب حکمتیست (خط رسمی) بیانیه ای تحت عنوان «هشدار! به کمونیستها و فعالین آزادیخواه» داده و اعلام کرده که هدف این باندهای مرتجع رنگارنگ، ایجاد هرج و مرج و فروپاشی شیرازه جامعه است.





















